|
ایران، سرای جاودان کوهنوردی, طبیعتگردی
| ||
|
و اما ادامه سفر .... بُخُدا
کوههای مینیاتوری واقعا زیبا بود. از دیدین و پرسه زدن تو منطقه اش سیر نمیشدیم. ولی باید سریعتر حرکت میکردیم تا برسیم به چابهار. بالاخره تابلو چابهار رو دیدیم. یه دو راهی بود که یه راهش به سمت کنارک میرفت. در آخرین ثانیه ها یهو پیچیدیم سمت کنارک. رسیدیم به خیابون اصلی. دنبال یه رستوران میگشتیم واسه نهار که سراز رستوران چهل ستون در آوردیم. البته فکر نکنین رستوران بود ها. مطبخی بیش نبود.یه سری بچه های اصفهان اداره اش میکردن. جاتون خالی یه میگو زدم در حد تیم ملی المپیک. نهار خوبی بود. بسمت چابهار برگشتیم که بریم برای دیدن گِل افشان. پمپ بنزین یه غذایی به ماشین رسوندیم و البته دانشگاه آزاد کنارک رو هم پیدا کردیم ولی هیچ احدالناسی توش نبود. حتی شهرام خیلی هم به در کوبید. رفتیم بسمت جاده کهیر. خیلی جاده باحالی بود.عین شهر بازی بود. سر بالا سرازیری های یهویی داشت. کلی کیف کردم. بالاخره رسیدیم گِل افشان تنگ. میگن گِلش خاصیت داره.واسه پوست خوبه.
تقریبا دم دمای غروب بود که رسیدیم. ولی بالاخره رسیدیم و دیدیم این گِل افشان و.
برگشتیم کنارک و یه چرخی تو بازار زدیم و راه افتادیم بسمت چابهار. آها راستی. بودجه لاجرم باز شد و یه آبمیوه خارجی خوردیم اِنقد تومن آیا براستی ما این کار رو کردیم؟؟؟؟ ادامه مطلب رو بخون تا معلوم شه موضوعات مرتبط: تازگیا این جاها رفتیم ادامه مطلب [ دوشنبه 25 اردیبهشت1391 ] [ 8:56 ] [ آرزو احمدزاده ]
پیش به سوی چابــهـــــــار
جمعه ۱۳۹۱.۱.۴ مثل هر روز ۵ و ۶ صبح بیدار شدیم و صبحانه رو خوردیم. این آخرین صبحانه ایه که با بچه ها می خوریم. ماشینها رو چیدیم و خداحافظی کردیم. بغض گلوم و گرفته بود. دلم براشون تنگ میشه. برا کثافت گفتنای میثم. برا داداش نوک سیاهم و وسواسای کفش شستنش. برا سعید و ماساژ دادنش. بچه ها دلم براتون تنگ میشه. ای کاش میتونستید ادامه سفر رو هم با ما بیاید. از بچه ها خداحافظی کردیم و راه افتادیم به سمت میرجاوه. تقریبا همه دنبال ای تی ام میگشتیم که پول بگیریم. بودجه باز شده بود و قرار بود صبحانه یه قهوه خونه پیدا کنیم و یه صبحانه توپ بخوریم.تقریبا نزدیکای ۸ صبح بود رسیدیم میرجاوه. قهوه خونه که پیدا نکردیم ولی هتل جهانگردی رو یافتیم و پریدیم توش. عجب صبحانه ای زدیم به بدن. یک املت توپ. اینم خان بالا و خان قرتی که دارن میگن " چه قِشَنگ ... خیلی قِشَنگ ... "
اس ام اس دادم به نوکی اینا که بودجه بازه و داریم املت میخوریم٬ حالا نگو اونطرف بودجه دیگه دچار پارگی شده و اونا هم توپ دارن میخورن. دوتا بانک پیدا کردیم که با عرض پوزش از ارائه خدمات معذور بود.رفتیم بسمت خاش. میخواستیم بریم غار لادیز رو ببینیم. یه جاده خاکی بود کنار جاده اصلی که تابلو غار لادیز داشت. یه وانتی هم داشت اون مسیر رو میرفت. ازش پرسیدیم درسته مسیر ؟ گفت دنبال من بیاین. دنبالش رفتیم. مسیر خیلی مخوف بود. رسیدیم به غار. یه غار تنگ ولی جالب.
یه خانواده مهربونی کنار غار بودن که گفتن یه آبشار هم هست و قرار شد ما رو تا پای آبشار راهنمایی کنن. رفتیم رسیدیم به آبشار. دقیقا نمیدونم معنی این حالت مهنا چیه !!!! رو ادامه مطلب کلیک کن تا بفهمی کدوم حالت مهنا ... موضوعات مرتبط: تازگیا این جاها رفتیم، سرزمینم را بشناس ادامه مطلب [ دوشنبه 18 اردیبهشت1391 ] [ 11:15 ] [ آرزو احمدزاده ]
آغاز سال یکهزار و سیصد و نود و یــــــــک
خوب کجا بودیم؟؟؟ آها داستان زندگی گل احمد و می خواستم تعریف کنم. گل احمد سالها پیش با یه پیکان تصادف میکنه و آدمهایی که تو ماشین بودن بعدها میشن برادرهای زنش. زن گل احمد مولایی بوده. به این خیلی با دین و ایمونا اونجا میگن مولایی. زن گل احمد دوست داشته بره شهر و ماشین لباسشویی داشته باشه٬ ولی گل احمد دوس داشته چوپونی کنه و قاطی گوسفندا لول بخوره. این شد که گل احمد از زنش جدا میشه. عموی گل احمد بهش قول داده که یه زن خوب براش بگیره. قبل از اینکه گل احمد بیاد صحرا٬ دختر عموش بهش قروت داده و روغن ٬و گل احمد و راهی صحرا کرده. حالا خودتون حدس بزنین که عموی گل احمد کیو براش در نظر گرفته. از گل احمد خداحافظی کردیم و رفتیم به سمت دریاچه نمکی و بعدش برگشتیم به سمت جاده اصلی که بریم سمت زابل. چهره گل احمد هیچوقت از ذهنم پاک نمیشه با اون چشمهای سبزش.
اینم یه چند تا شتر که تو راه دیدیم
شوسف و رد کردیم و رسیدیم نهبندان و بعدش هم زابل. هوا دیگه تاریک شده بود. یه سوپر مارکت پیدا کردیم و بچه ها رفتن خرید. شهرام هم که ردیف بودجه رو بسته بود و نمیذاشت چیزی بخریم و برو و بچ هم شاکی شدن ولی آخر سر هم حسابی خرید کردن بودجه هم اجبارا تامین شد. امیر هم یکعالمه میوه خرید و انصافا هم میوه های خوبی خرید. یه نونوایی پیدا کردیم و کلی نون گرفتیم و از یه شیرینی فروشی هم یه جعبه شیرینی خریدیم . اول خواستیم ماهی بگیریم که منصرف شدیم. کلی هم دنبال مرغ گشتیم که بازم پیدا نکردیم.رفتیم خونه آقای نورا. بعد از احوالپرسی و خوردن یه چای داغ با یه حبه قند که تو دهنم جا نمیشد و کلی خندیدیم٬ رفتیم سراغ درست کردن شام. جای همه خالی یه پلو مرغ درست کردیم که اصلا طعمش یادم نمونده چون خیلی خسته بودم و نفهمیدم چی خوردم. خوشحالم از اینکه سال تحویل زابل ام. شهر اسطوره و حماسه. شهر شاهنامه. شهر رستم. شهر پدر بزرگم که زاده زابل بود. که رستم یلی بود در سیستان منش کردمش رستم داستان سر گـرد دارد و ریـش دو شـاخ کمـربند باریـک و سـینه فــراخ بشنوید از آغاز سال نو در ادامه مطلب ... کلیک یادت نره موضوعات مرتبط: تازگیا این جاها رفتیم، سرزمینم را بشناس ادامه مطلب [ دوشنبه 11 اردیبهشت1391 ] [ 9:12 ] [ آرزو احمدزاده ]
ماجراهای ما و سیّد
بشنوید از باقی ماجرا. دیدن شهر تون که تموم شد و با سید هم که تلفنی صحبت کردیم و راه افتادیم به سمت سرایان و بیرجند. هوا که تاریک شد راننده ها عوض شدن. مهدی رفت که جیبیتو رو برونه و منم با الی راه افتادم. مهدی پا رو گذاشت رو گاز و دِ برو که رفتیم. همون اول جاده یه پلیس نگهش داشت گفت اول مسیر زده سرعت مجاز ۶۰ کیلومتر . مهدی گفت من ۸۰ تا می اومدم. حالا ۱۲۰ تا داشت میرفت ها. ولی بهر حال خطر از بیخ گوشمون رد شد و جریمه نشدیم. به همین منظور هم من افتادم جلو که سرعت جیبیتو رو کنترل کنم. تا برسیم بیرجند کلی با محمد و امیر در مورد داستانهایی که سر کلاسهای طبیعت من با بچه ها داشتم و داستان اینکه چرا سفر پرندگان و نرفتم و با مانی سر چی بحثمون شد و داستان امیر با ... و خلاصه کلی حرف زدیم و نفهمیدیم کی رسیدیم بیرجند. البته اینم بگم که نزدیکای بیرجند یه تابلو دیدیم " مزار ساقی " و شب بود دیگه عکس نگرفتیم. بالاخره رسیدیم بیرجند و دانشگاه آزادش و پیدا کردیم. همچین که رسیدیم دم در دانشگاه یهو دیدم یه موتور غول پیکر با یه راکب ریزه میزه بغل دستم وایساد. سیّد بود. با همون لبخند همیشگی اش. چقدر دلم براش تنگ شده بود.کلی حرف زدیم و خندیدیم و بالاخره رفتیم تو دانشگاه آزاد.خوب سیّد یه کم ناراحت شد ولی یه جوری باهامون کنار اومد دیگه. اونقدر خونگرمه که بچه ها با اینکه بار اول بود میدیدنش ولی خیلی زود باهاش رفیق شدن.سراغ مرتضی صالحی رو هم گرفتم و قرار شد اونم بیاد ببینیمش. یکی یکی بچه ها رفتن دوش گرفتن و شهرام و سید هم گرم صحبت واسه برنامه ریزی بیرجندگردی فردا. مرتضی هم اومد و البته با خانومش. چقدر خوشحال شدم از دیدنشون و خوشحالتر از اینکه فهمیدم مرتضی داره بابا میشه. بچه ها گیر دادن که چرا به سیّد میگن سیّد هزاری ، سیّد هم گفت : " هزار تومن بده تا بگم". بالاخره که اونشب سیّد از من و مهنا و شهرام هزاریهاشو گرفت.شب با میثم یه ماکارونی پختیم و با سید خوردیم و کلی هم در مورد اینانلو صحبت کردیم. داداش نوکی قلیون آورده بود. خیلی باحال بود. منم که بلد نبودم قلیون بکشم. یکشنبه ۹۰.۱۲.۲۸
صبح ساعت ۵:۳۰ برپا بود و ساعت ۶ با سیّد دم در دانشگاه قرار داشتیم. یه موتور داره خیلی باحاله. جون میده واسه جاده خاکی. دنبال بانک صادرات بودیم که امیر ۱۰ گردش آخرش و بگیره بفهمه کی بوده پول ریخته به حصابش ولی پیدا نکردیم. رفتیم روستای رِچ.یه روستا پای یه دیواره. خیلی روستای جالبی بود.دقیقا پای دیواره یه امامزاده اس. و البته یه درخت هشت پا. که این درخته خیلی جذابتر بود. برو تو ادامه مطلب تا درخت هشت پا رو ببینی .... موضوعات مرتبط: تازگیا این جاها رفتیم، سرزمینم را بشناس ادامه مطلب [ دوشنبه 4 اردیبهشت1391 ] [ 10:15 ] [ آرزو احمدزاده ]
به استحضار جامعه ی کوهنویسی میرساند با توجه به اطلاعیه های قبلی تا تاریخ 30 فروردین زمان برای اعلام پیشنهاد میزبانی داده شد و از روز 31 فروردین ماه تا پایان روز 3 اردیبهشت زمان برای رای گیری در خصوص میزبانی صعود قلم در نظر گرفته شده است . دوستان می توانند 2 رای با اولویت اول و دوم در نظر بگیرند . رای اول 10 امتیاز دارد و رای دوم 5 امتیاز پیشنهادات بر اساس حروف الفبا : ۱- قله باغران میزان : آقای سید هزاری ۲- قله برف انبار میزبان : آقای محمد نادعلی نسب ۳- جنگل و آبشار خرپاپ میزبان : آقای فرید صدقی ۴- قله قبله لرستان میزبان : آقای سعید سرلک پی نوشت : ۱- جهت رفع شک و شبهه تمامی رای ها می بایست به صورت عمومی منتشر شود ۲- در صورتی که فردی اولویت اول و دوم را یک برنامه در نظر بگیرد فقط اولویت اول برایش لحاظ خواهد شد ( 10 امتیاز ) ۳- تمامی رای ها در پایان رای گیری نمایش داده میشود ۴- رای گیری بر اساس پیمان نامه صعود قلم انجام می پذیرد ۵- تا 30 فروردین ماه امکان اضافه شدن پیشنهاد میزبانی وجود دارد ۶- رای گیری از ساعت 24 روز 30 فروردین تا 24 روز 3 اردیبهشت انجام می پذیرد ۷- لطفا کوهنویسان نسبت به انتشار این اطلاعیه اقدام نمایند تا به همه ی کوهنویسان اطلاع رسانی شود اولویت اول ما باغران و اولویت دوم خرپاپ است. موضوعات مرتبط: اینور و اونور دنیا چه خبر؟، سنگنوردی، کوهنوردی [ چهارشنبه 30 فروردین1391 ] [ 9:24 ] [ مهدی ساقی ]
|
||
| [ فالب وبلاگ : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||